
سنگینی یک کلمه ساده
سارا وقتی از ساختمان دکتر نادری بیرون آمد، متوجه شد عجله همیشگیاش برای رسیدن و تمام کردن، جای خود را به تردیدی غریب داده است. او سالهاست عادت کرده هر کس از حالش پرسید، بدون فکر و با پاسخی آماده بگوید: «خوبم». این پاسخ کوتاه، ابزاری بود تا کسی سوال بیشتری نپرسد و او بتواند در حاشیه امن خود باقی بماند.
اما این بار متفاوت بود. بارانی که شروع شده بود، او را به تفکری عمیقتر کشاند. سارا در مسیر خانه با خودش جنگید تا جلسه درمان را اشتباه بداند یا دکتر نادری را متهم کند که بیش از حد به دنبال معنا میگردد. او میخواست باور کند یک عکس قدیمی فقط یک عکس است، اما درک کرد برخی درها وقتی باز شوند، دیگر به راحتی بسته نمیشوند.
روبهرویی با حقیقت در خانه
وقتی سارا به خانه رسید، پسرش روی مبل مشغول کار با لپتاپ بود. مکالمه کوتاهی میان آنها شکل گرفت که لایههای پنهان زندگی سارا را به چالش کشید. پسرش با یک جمله ساده اما اثرگذار، ماسک او را کنار زد:
- سارا طبق عادت همیشگی پاسخ داد که خوب است.
- پسرش با لبخندی تلخ اشاره کرد که او همیشه همین حرف را میزند.
- او صریحاً گفت: «حتی وقتی معلومه نیستی.»
این جمله مانند سنگی کوچک در آب آرام ذهن سارا افتاد و موجهایی از تردید و واقعگرایی ایجاد کرد.
فرار به جلو و مکانیسمهای دفاعی
سارا برای فرار از این موجهای ذهنی، به آشپزخانه پناه برد. او متوجه شد هرگاه چیزی برای فکر کردن دارد، دستهایش را مشغول میکند. مرتب کردن، شستن و برنامهریزی برای او نوعی مکانیسم دفاعی بود تا ذهنش به جاهایی نرود که نباید. او با مشغول کردن دستها، سعی میکرد صدای درونیاش را خفه کند.
در پایان شب، وقتی همسرش سر میز شام نشست، سکوت سارا جلب توجه کرد. پرسش همسرش درباره کیفیت جلسه درمان، سارا را درست در لحظهای به چالش کشید که سعی داشت در پشت کارهای روزمره پنهان شود.