
جنگ روانشناختی برای جلب اعتماد یک کودک
سرهنگ محمد گروسی در دومین دیدار با زهرا، با چالشی جدی روبهرو بود. این دختر ۱۲ ساله که ماهها از خانوادهاش دور مانده بود، در ابتدا گارد شدیدی داشت. گروسی متوجه شد که زهرا بهتدریج به اشتباه خود پی برده و متوجه شده که خروج از محیط امن خانواده، او را در وضعیتی آسیبپذیر قرار داده است؛ اما پذیرفتن این واقعیت و اعتماد دوباره به یک غریبه، زمانبر بود.
کارآگاه پرونده برای شکستن این یخها، تصمیم گرفت از ابزارهای ارتباطی استفاده کند. او از تلفن همراه یکی از همکارانش در این مأموریت استفاده کرد تا پلی میان زهرا و خانوادهاش ایجاد کند. هدف دوگانه بود: زهرا باید باور میکرد فردی از ایران برای نجات او آمده و خانواده نیز باید از سلامت فرزندشان مطمئن میشدند.
تردید خانواده و لحظه اتصال دوباره
تماس اول با خانواده زهرا، با موجی از ناباوری همراه بود. اعضای خانواده که پیشتر با سرهنگ گروسی در پلیس آگاهی در ارتباط بودند و روند پرونده را دنبال میکردند، به دلیل دشواریهای مسیر و مخاطرات حضور در افغانستان، در ابتدا باور نکردند که او توانسته باشد دخترشان را پیدا کند.
گروسی با اطمینان به آنها گفت که زهرا را دیده است و قول داد در اولین فرصت تماس مستقیم میان پدر و مادر و فرزند برقرار کند. این وعده در سومین دیدار عملی شد. لحظهای که صدای زهرا در تلفن پیچید، گریه و تأثر خانواده او نشان داد که این ماهها نگرانی تا چه حد طاقتفرسا بوده است.
شگردهای عملیاتی برای بازگشت
در این عملیات، سرهنگ گروسی از چندین متد برای متقاعد کردن زهرا استفاده کرد:
- ایجاد فضای امن برای صحبتهای اولیه بدون فشار روانی.
- استفاده از تلفن همراه برای اثبات هویت و ملیت مأمور پرونده.
- بهرهگیری از یادآورهای عاطفی (مانند عکسهای خانوادگی) برای تحریک حس تعلق در کودک.