
از کلاس درس تا خط مقدم
شهریور سال ۱۳۵۹، وقتی جنگ تحمیلی آغاز شد، جعفر توفیقی دانشآموز سال سوم راهنمایی بود. در آن دوران، اخبار پیروزیهای رزمندگان و روایتهای برادر بزرگترش که هر از گاهی از جبهه به خانه بازمیگشت، او را به شدت تحت تأثیر قرار داد. اشتیاق توفیقی برای حضور در میدان نبرد، بر ترس از ناشناختهها غلبه کرد و سرانجام راهی جبهه شد.
روایت شهادت و پذیرش خطر
در آن سالها، خبر مجروح شدن یا اسارت دوستان اتفاقی همیشگی اما تلخ بود. توفیقی و همنسلانش تلاش میکردند با نادیده گرفتن این اخبار، تمرکز خود را بر هدف اصلی یعنی شهادت حفظ کنند. برای آنها، جبهه تنها میدان پیروزی نبود، بلکه جایی بود که هر لحظه خود را در مرز شهادت میدیدند و ترس، جایگاهی در تصمیم آنها برای ادامه مسیر نداشت.
نقطهی عطف در شرق بصره
تلخترین فصل زندگی توفیقی در منطقه شرق بصره و غرب رود دجله رقم خورد. مأموریت نیروهای ایرانی در آن منطقه، تصرف یکی از دو پل استراتژیک بود تا تیمهای تخریب بتوانند با انفجار پل، ارتباطات دشمن را بهطور کامل قطع کنند. اما عملیات مطابق برنامهریزیها پیش نرفت و همین اتفاق، مسیر زندگی او را تغییر داد.
توفیقی در بازخوانی آن روزها به نکات زیر اشاره میکند:
- تلاش برای تصرف پلها جهت قطع ارتباطات دشمن در منطقه غرب رود دجله.
- عدم پیشرفت عملیات طبق انتظار که منجر به تغییر وضعیت او از رزمنده به اسیر شد.
- تأثیر روایتهای خانوادگی و اخبار پیروزیها در تصمیم نوجوانی برای اعزام به جبهه.