
درسهای تلخ کابل برای سیاستهای واشنگتن
خروج متلاطم آمریکا از افغانستان، تنها یک شکست نظامی نبود، بلکه نمادی از ناتوانی واشنگتن در مدیریت زمان خروج از مداخلات خارجی است. «جفی»، نویسنده نیویورکتایمز، معتقد است آنچه در کابل رخ داد، باید به عنوان یک درس حیاتی برای تصمیمگیرندگانی باشد که اکنون درگیر تنشها و جنگهای احتمالی با ایران هستند.
او استدلال میکند که بسیاری از نگرانیهایی که سه رئیسجمهور متوالی آمریکا را از پایان دادن به جنگ افغانستان بازداشت، هرگز محقق نشد. واشنگتن میترسید افغانستان پس از خروج نیروهای آمریکایی به سکوی پرتابی برای حملات تروریستی علیه خاک آمریکا تبدیل شود، اما در عمل چنین اتفاقی نیفتاد.
فرصت از دست رفته در سال ۲۰۱۱
به باور جفی، واشنگتن در سال ۲۰۱۱ میلادی، درست پس از کشته شدن اسامه بنلادن و تضعیف شدید القاعده، پنجرهای باز برای خروجی شرافتمندانه و زودهنگام داشت. اما ملاحظات سیاسی و نظامی این فرصت را از بین برد. در آن زمان، سه عامل اصلی مانع خروج شدند:
- حفظ اعتبار بینالمللی:ترس از ضربه خوردن وجهه آمریکا به عنوان ابرقدرت جهانی.
- تعهدات متقابل:احساس مسئولیت در برابر متحدان افغان.
- سندروم فداکاری:این باور غلط که خروج زودهنگام، توهینی به خون سربازان کشته یا زخمیشده در این جنگ است.
«کارتر مالکاسیان»، مشاور سابق فرماندهان آمریکایی در افغانستان، تأکید میکند اگر مقامهای ارشد در آن سالها، اطلاعات و تجربیات امروز را داشتند، احتمالاً با قدرت بیشتری از خروج زودهنگام دفاع میکردند.
فرهنگ «پیروزی» در ساختار نظامی پنتاگون
مشکل تنها در تصمیمات سیاسی نیست؛ بلکه ریشه در فرهنگ ساختاری ارتش آمریکا دارد. فرهنگ نظامی ایالات متحده بر پایه «جنگیدن برای پیروزی» بنا شده است و پذیرش ایده «خروج» یا «پذیرش شکست» در این ساختار دشوار است.
همین لجاجت ساختاری باعث شد اهداف واشنگتن در افغانستان بهتدریج تغییر کند. آمریکا وقتی متوجه شد پیروزی مطلق ممکن نیست، اهداف خود را از «پیروزی» به «کاهش خسارات»، «کاهش هزینهها» و در نهایت «حفظ دولت افغانستان» تغییر داد. جفی این وضعیت را به پزشکی تشبیه میکند که میداند بیمار در حال مرگ است، اما بهجای پذیرش واقعیت، تنها به مدیریت علائم بیماری میپردازد تا زمان مرگ را به تأخیر بیندازد.