
ازدواج و زندگی مشترک
نیلوفر در دادگاه به قاضی گفت: «حدود 5 سال پیش با امیر ازدواج کردم. آشنایی ما سنتی نبود. من در یک فروشگاه پوشاک کار میکردم و روزی که امیر و خواهرش سارا برای خرید آمده بودند، با هم آشنا شدیم. او به من پیشنهاد دوستی داد و من نیز به این پیشنهاد پاسخ مثبت دادم. این آشنایی به علاقهای عمیق تبدیل شد و در نهایت امیر با خانوادهاش به خواستگاریام آمد.»
مشکلات مالی و تلاش برای استقلال
نیلوفر با اشاره به مشکلات مالی خانوادهاش گفت: «من از یک خانواده متوسط و شاید تا حدودی فقیر بودم. پدر و مادرم از کودکی به من و خواهرم یاد داده بودند که بزرگترین ثروت یک انسان مناعت طبع، ادب و تربیت اوست. بعد از دیپلم، در دانشگاه قبول شدم و برای تأمین هزینههای زندگیام کار نیمهوقت پیدا کردم. مدتی بعد در یک فروشگاه لباس در شمال شهر مشغول به کار شدم و اوضاع مالیام کمی بهتر شد.»
زندگی در خانه پدری شوهر
او ادامه داد: «وقتی با امیر ازدواج کردم، او به من گفت که چون مادرش پیر است و خواهرش در شهرستان دانشجو است، بهتر است تا پایان تحصیلات خواهرش در خانه پدری او زندگی کنیم. من هم قبول کردم و فکر میکردم در این مدت میتوانم جهیزیهام را کامل کنم.»
اتهام سرقت و تبعات آن
اما نیلوفر به اتهام سرقت طلاهای خواهرشوهرش در دادگاه حاضر شده است. او با چهرهای غمگین و نگران ادامه داد: «حالا که ثابت شده من دزد طلاهای خواهرشوهرم نبودهام، دیگر نمیتوانم با امیر زیر یک سقف زندگی کنم. این چند سال تحقیر بس است.»
پیامدهای اجتماعی و خانوادگی
اتهام سرقت نه تنها زندگی نیلوفر را تحت تأثیر قرار داده، بلکه روابط خانوادگی او را نیز دچار بحران کرده است. او در این شرایط به دنبال بازسازی زندگی و استقلال خود است.