
تحلیل توالی حملات نظامی آمریکا
واشنگتن در مقطعی خاص، مجموعهای از حملات نظامی را علیه ایران به راه انداخت. احمد بخشایش اردستانی این تحولات را شامل سه جنگ پیاپی میداند: یک جنگ ۱۲ روزه، یک جنگ ۴۰ روزه و در نهایت جنگ ۱۳ روزهای که پس از تفاهم اسلامآباد شکل گرفت. به باور او، این اقدامات صرفاً حملاتی پراکنده نبودند، بلکه بخشی از یک نقشه کلان برای تغییر وضعیت میدانی در منطقه بود.
هدفگذاری بر بندرعباس و زیرساختها
تمرکز حملات آمریکا در بازههای زمانی مذکور، بیش از هر جای دیگر، بر محدوده بندرعباس و مسیرهای ارتباطی متمرکز بود. این انتخاب هدف، اتفاقی نبود. آمریکا قصد داشت با از کار انداختن زیرساختهای حیاتی و مسیرهای لجستیکی، زمینهساز ورود نیروهای زمینی شود.، فرمانده سنتکام مدعی شد که هیچ نقطهای باقی نمانده که هدف قرار نگرفته باشد، اما این ادعاهای تبلیغاتی با واقعیتهای میدانی همسو نبود.
سناریوی شکستخورده ورود نیروی زمینی
واشنگتن تصور میکرد میتواند با تخریب گسترده زیرساختها، راه را برای ورود حدود ۱۰۰ هزار نیروی زمینی به خاک ایران هموار کند. تمرکز بر پلها و مسیرهای ارتباطی دقیقاً برای تسهیل این جابهجایی نیرو طراحی شده بود. اما وقتی این سناریوی جسورانه به بنبست رسید و اهداف نظامی پیشبینی شده محقق نشد، ترامپ و تیم استراتژیکش مسیر خود را تغییر دادند.
بازگشت به ابزار قدیمی؛ جنگ اقتصادی
ناکامی در میدان نبرد نظامی، واشنگتن را به سمت ابزاری قدیمیتر اما اثرگذار سوق داد: تحریمها و فشار اقتصادی. هدف فعلی آمریکا دیگر تخریب فیزیکی پلها نیست، بلکه هدفگذاری جدید روی «سفره مردم» است. استراتژی جدید آمریکا بر محورهای زیر میچرخد:
- تشدید تحریمهای اقتصادی برای کاهش قدرت خرید جامعه.
- ایجاد فشار بر معیشت مردم برای تحریک نارضایتیهای داخلی.
- استفاده از فشار اجتماعی برای تحت فشار قرار دادن تصمیمگیرندگان در تهران.
بنابراین، انتقال از جنگ نظامی به جنگ اقتصادی، نشاندهنده تغییر تاکتیکی در رویکرد آمریکا است تا از مسیری که در آن شکست خورد، به مسیری بازگردد که معتقد است میتواند از طریق آن به نتایج سیاسی دست یابد.