از همان روزی که
ایران، رهبر شهیدش را بدرقه کرد و چند هفته بعد، میلیونها نفر آماده شدند تا راهی همان مسیری شوند که سالهاست دلها را به کربلا میرساند.
از همان روز، یک جمله در ذهنم مانده بود: «اولین زائر
اربعین امسال، رهبر شهیدمان بود». نمیدانستم این جمله فقط یک حس است یا قرار است در این سفر، معنای دیگری پیدا کند. تا اینکه از مرز گذشتیم. هنوز چند قدم بیشتر از مرز فاصله نگرفته بودیم. زائرها دنبال ماشین بودند و رانندهها مقصدها را صدا میزدند: «کاظمین... نجف... کربلا».
میان آن شلوغی، چشمم به شیشه جلوی یک ون افتاد. تصویر
رهبر شهید. فکر کردم شاید فقط همین یک خودرو باشد. چند متر جلوتر، ون دیگری ایستاده بود. باز همان تصویر. بعد یک تاکسی. بعد یک مینیبوس.بعد خودروی شخصیای که کنار همان عکس، پرچم ایران را هم نصب کرده بود. هنوز سفر اصلی شروع نشده بود، اما اولین نشانهها خودش را نشان داده بود. انگار عراق، پیش از هر سلامی، میخواست حرفی بزند. اولین مقصد، کاظمین بود. شهری که نامش با دو امام بزرگوار، امام کاظم (ع) و امام جواد (ع) گره خورده است. آنجا برای اولین بار، همان تصویر آشنا را روی دیوار دیدم.
چند قدم جلوتر، روی کوله یک زائر. جایی دیگر، کنار پرچمهای عزا. چیز بزرگی نبود؛ یک عکس، یک نشانه کوچک. اما وقتی چند بار تکرار شد، دیگر نمیشد از کنارش ساده گذشت. انگار آنچه در روزهای تشییع در ایران آغاز شده بود، همراه زائران وارد عراق شده بود.
از کاظمین راهی سامرا شدیم. سامرا همیشه برای زائر، حالوهوای دیگری دارد؛ شهری که نام امام هادی (ع) و
امام حسن عسکری (ع) را با خود دارد و سالهاست با غربت شناخته میشود. اما این بار، در کنار آن غربت، روایت دیگری هم دیده میشد.
بر دیوار موکبها. روی کوله زائران. در میان پرچمهایی که در مسیر برافراشته بودند. همان تصویر آشنا، آرام و بیصدا حضور داشت. نه ب