
از منظر روانشناختی، هنر به عنوان برونریزی نماد در نظر گرفته میشود. این نماد با گذشت زمان و افزایش سن، تحول یافته و رشد میکند و تواناییهای فرد در زمینه نمادگرایی افزایش مییابد. هنگامی که نماد متحول میشود، هنر پدیدار میگردد و میتوان هنر را نمادِ رشدیافته تلقی کرد.
با این فرض، پیدایش هنر در روان هر فردی امری ذاتی است، مگر آنکه در اثر تربیت نامطلوب، نماد در او سرکوب شود. بسیاری از والدین با جلوگیری از تخیل و بازسازی ذهنی کودکان، مانع رشد نماد درونی و شکوفایی هنر در آنها میشوند.
هنر درونی و ذاتی
هنری که از رشد نماد بوجود میآید، هنر درونی و ذاتی است. فردی که هنر درونی در او شکوفا شده، با کسب آموزش و تجربه میتواند در زمینه خاصی صاحب سبک شود. اما در فردی که نماد سرکوب شده و رشد نکرده، هنر درونی پدید نمیآید. چنین فردی میتواند هنر را بیاموزد، اما قادر به صاحب سبک شدن نخواهد بود. هنر آموختنی، هرچند ارزشمند است، اما جامعه و هنر را به جلو نمیبرد.
تمایز هنرمندان صاحب سبک
هنر آموخته شده با هنر درونی ناشی از نماد، متفاوت است. برای مثال، میتوان خط را آموخت اما عمادالکتاب نشد؛ فنون بازیگری را با کلاسهای سینمایی فراگرفت اما اکبر عبدی نشد؛ نگارگری را در کلاسها آموزش دید اما فرشچیان نشد؛ آواز را آموخت اما بنان و قوامی نشد؛ و فنون کارگردانی را فراگرفت اما علی حاتمی نشد.
زمانی که هنر از رشد نماد پدید میآید، به امری ذاتی تبدیل شده و آثار آن در کلام، رفتار، نوشته، بازسازی و تخیل فرد نمایان میشود. وجه تمایز هنرمندان صاحب سبک که واجد نماد تحول یافته و سالها تجربه هستند، با هنرمندانی که صرفاً آموزش دیدهاند، در تمایزیافتگی و منحصر به فرد بودن آثارشان است.