
تحلیلگران معتقدند شکست تفاهمنامه میان ایران و آمریکا امری قابل پیشبینی بوده است، زیرا این توافق تنها به تعویق انداختن مسائل پرتنش میان دو کشور بوده است. این رویکرد، که دونالد ترامپ، رئیسجمهور سابق آمریکا، بارها از آن استفاده کرده، در توافقهای ابراهیم میان اسرائیل و چند کشور عربی نیز مشاهده شد. این توافقها منافع کوتاهمدت طرفین را تأمین کردند، اما مناقشه اصلی اسرائیلی-فلسطینی همچنان حلنشده باقی ماند.
دیپلماسی معاملهگرانه
مذاکرات محدود، مانند توافقهای آتشبس یا تبادل گروگان، ذاتاً مشکلساز نیستند. اما چنین توافقهایی ظرفیت محدودی دارند و زمانی شکست میخورند که جایگزین فرآیندهای دشوار حل ریشههای مناقشه، از جمله نهادسازی و مصالحه سیاسی، شوند. اگر آتشبس با دیپلماسی پایدار همراه نباشد، ممکن است تنها به فرصتی برای آمادهسازی دور بعدی جنگ تبدیل شود. هنگامی که اختلافات بنیادین حلنشده باقی بمانند، احتمال گسترش دوباره بحران در سراسر منطقه افزایش مییابد.
دیپلماسی معاملهگرانه پدیدهای تازه نیست، اما با روی کار آمدن ترامپ بار دیگر برجسته شد. این رویکرد بر این فرض استوار است که دولتها از طریق توافقهای مستقل و اغلب بر پایه روابط شخصی رهبران، نه چارچوبهای نهادی، به دنبال دستاوردهای فوری هستند. در این نگاه، توافقها ابزاری برای مدیریت تنشهای امروزند، نه گامی به سوی حلوفصل پایدار؛ معادل ژئوپلیتیکی یک سود سریع. با این حال، مدیریت مناقشه را نباید با حل مناقشه اشتباه گرفت.
شباهت به آستانه جنگ جهانی اول
وضعیت کنونی غرب آسیا شباهت زیادی به آستانه جنگ جهانی اول دارد؛ زمانی که تعهدات مبهم، کاهش مشورت، اتکا به دیپلماسی شخصی و کوتاهبینی به فاجعهای جهانی انجامید. جنگ جهانی اول نتیجه فروپاشی نظم «کنسرت اروپا» بود که پس از ۱۸۱۵ برای حفظ موازنه قوا شکل گرفت. قدرتهای بزرگ قواعد تعامل را پذیرفته بودند و دیپلماتها پیش از تبدیل تنشها به بحران، برای حل اختلافات گرد هم میآمدند.