
تابستان ۲۰۲۶. شهروندی سالخورده در مصاحبهای خیابانی، با اعتمادبهنفس اعلام میکند رئیسجمهور ترامپ «جلوی هشت جنگ را گرفته است». خبرنگار از او میخواهد یکی از این هشت جنگ را نام ببرد. مکثی کوتاه و سپس سکوتی گویا. این صحنه، اگرچه طنزآمیز مینماید، بازتابنده پدیدهای ژرفتر در سپهر سیاسی-رسانهای معاصر است: «باور بدون دانش». وضعیتی که در آن، فرد چنان در بند یک گزاره اسیر است که اثباتناپذیریاش را نه یک عیب، بلکه یک ویژگی طبیعی میانگارد و آنگاه که در برابر سادهترین پرسشها قرار میگیرد، جز سکوت، پاسخی ندارد.
این کژتابی شناختی تنها گریبانگیر تودهها نیست؛ رخنه همین «باور توخالی» به حلقههای درونی قدرت، به مراتب مخربتر است. آنجا که نخبگانِ واقف به حقیقت، به پاس منافع شخصی، مقام و بقای سیاسی، ترجیح میدهند به جای به چالش کشیدن دروغ، مُهر تأیید بر آن بکوبند. نوشتار پیشرو میکوشد این پدیده را نه چونان ضعفی فردی یا لغزشی در حافظه، بلکه همچون فرآورده نهایی یک «ساختار رسانهای» تحلیل کند و نشان دهد چگونه «باور» میتواند یکسره از «دانش» بینیاز گردد و خودسانسوری، در بلندای هرم قدرت، بسی مرگبارتر از سکوت در قاعده آن عمل کند.
نظریه مارپیچ سکوت
برای درک این تهیشدگی شناختی، باید به سراغ نظریه «مارپیچ سکوت» (Spiral of Silence) رفت؛ نظریهای که الیزابت نوئل - نویمان، دانشمند علوم سیاسی آلمانی، در سال ۱۹۷۴ صورتبندی کرد. نوئل-نویمان خود شاهد خاموشی آلمانیهای مخالف رژیم نازی بود و از همین رو، این پرسش بنیادین را پیش کشید: چرا کسانی که با یک رژیم سر ستیز دارند، تا واپسین دمِ حیات آن رژیم، دم فرو میبندند؟
پاسخ او در سازوکاری روانشناختی-اجتماعی نهفته بود: «بیم انزوای اجتماعی». به باور نوئل-نویمان، آدمی به حکم سرشت از طرد شدن به دست گروه میهراسد، و این هراس چندان نیرومند است که او را وامیدارد پیش از ابراز هر عقیدهای، نخست «اقلیم عقیدتی» پیرامونش را سبک و سنگین کند. این ارزیابی به یاری «اندام شبهآماری» صورت میگیرد؛ یعنی توانایی فرد در تشخیص گرایش غالب افکار عمومی.