
سینمای دینی در مواجهه با زندگی پیامبر اسلام(ص)، همواره با چالش تبدیل مفاهیم انتزاعی به تصویر روبهرو بوده است. دو فیلم «الرسالة» (۱۹۷۶) ساخته مصطفی عقاد و «محمد رسولالله» (۱۳۹۴) اثر مجید مجیدی، نمونههای بارزی از این تقابل هستند. تفاوت بنیادین این دو اثر در بازه زمانی روایت آنهاست؛ عقاد مسیر بعثت تا رحلت را دنبال میکند، اما مجیدی تمرکز خود را بر سالهای پیش از تولد تا نوجوانی پیامبر گذاشته است. این تفاوت زمانی، طبیعتاً زبان سینمایی هر دو کارگردان را در تعریف مفاهیمی مثل جاهلیت و رحمت تغییر داده است.
جاهلیت؛ از نظام اجتماعی تا فضای زیستی
مصطفی عقاد در «الرسالة»، جاهلیت را نه به شکل تکبعدی، بلکه به عنوان یک نظام اجتماعی تعریف میکند. در دنیای عقاد، جاهلیت ساختاری است که با ظهور اسلام احساس خطر میکند و به همین دلیل واکنش نشان میدهد. او به جای اکتفا به نمایش بتها، تضادهای طبقاتی و اجتماعی را پیش میکشد تا درام فیلم شکل بگیرد.
مجید مجیدی اما با چالش متفاوتی روبهرو است. در فیلم او، پیامبر هنوز به مقام بعثت نرسیده، بنابراین جاهلیت نمیتواند دشمن مستقیم و فعال باشد. مجیدی در اینجا به دنبال خلق «جهانی» است که شخصیت اصلی در آن رشد میکند. او به جای روایتهای تاریخی طولانی، از تصاویر تکاندهنده استفاده میکند تا فضای خفقانآور دوران پیش از اسلام را به تصویر بکشد.
نمادهای بصری و دراماتیک
برای درک بهتر این تفاوت، میتوان به دو سکانس کلیدی اشاره کرد:
- سکانس شکنجه بلال (عقاد):در این صحنه، سنگهای سنگین روی سینه بلال تنها نماد خشونت نیست، بلکه تلاش نظام جاهلیت برای سلب حق انتخاب انسان است. ایمان در اینجا از یک باور ذهنی به یک کنش دراماتیک تبدیل میشود؛ چرا که برای بلال هزینهبر است.
- سکانس زندهبهگور کردن دختران (مجیدی):مجیدی در این سکانس، به جای توضیح تاریخی، مستقیماً به سراغ تصویر میرود. دفن شدن یک کودک توسط پدرش، نمایش عینی جاهلیت است؛ محیطی که در آن انسانیت به شدت تحت فشار است و در چنین فضایی، تولد پیامبر(ص) معنای نجاتبخش پیدا میکند.
در نهایت، این دو فیلم را نباید در قالب «بهتر یا بدتر» سنجید، بلکه باید آنها را به عنوان دو روش متفاوت در تبدیل مفاهیم دینی به موقعیتهای سینمایی دید. یکی بر درامهای سیاسی-اجتماعی تاکید دارد و دیگری بر خلق اتمسفر و جهان داستان.