یادداشت مهمان_ایمان ملک، پژوهشگر؛
ایران معاصر عرصه نبردی پنهان است میان آنان که این سرزمین را با حافظه تاریخی اش می شناسند و آنان که آن را تنها در آینه دیگری می بینند. این گروه دوم، از همان آغاز، ترقی را با خودباختگی اشتباه گرفتند و به جای آنکه غرب را به مثابهی یک تجربه قابل نقد و گزینش بنگرند، آن را به قبله رستگاری بدل کردند؛ گویی
تاریخ ایران جز سایه از
تاریخ اروپا نمیتواند باشد. چنین نگاهی، ملت را نه یک موجود زنده با سنتها و ریشه ها، که ماده های خام برای مهندسی
اجتماعی می بینند و دین و هویت اصیل این ملت را بزرگترین مانع این مهندسی می پندارد. اما همین نگاه، هیچگاه نتوانست پایگاه توده ای بسازد؛ چون از جنس مردم نبود، از جنس آرزوهای روشنفکرانی بود که در شهرهای اروپایی از ایران فاصله گرفته بودند. پس در هر مقطع، دست به کاری زد که تاریخ معاصر ایران را به صحنه تکرار یک خیانت ظریف بدل کرده است: نزدیک شدن به جریان اصیل دینی در روز مبارزه، سوار شدن بر شانه های آن در روز پیروزی، و حذف آن در روز قدرت.
در مشروطه، این خیانت با ظرافت تمام اجرا شد. جریان مؤمن به غرب ابتدا در سایه علما و با شور دینی مردم وارد صحنه شد، اما به محض آنکه مشروطه به ثمر نشست، متمم قانون اساسی را که نظارت فقها بر قوانین را تضمین میکرد، همچون زنجیری بر پای مدرنیته معرفی کرد. در ادامه، با ایجاد شکاف میان علما، حذف منتقدان و ابهام آفرینی در اصول هویتی، چنان فضایی ساخت که جریان اصیل دینی یا ترور شد، یا منزوی گشت و یا از ادامه راه بازماند. اما سرانجام چه شد؟ همانها که دین را مانع قدرت خود میدانستند و عامل استبداد، حاضر شدند قدرت به دیکتاتوری برخاسته از استعمار، یعنی رضاخان، برسد؛ اما لحظه ای راضی نشدند که هویت دینی ملت در ساختار قدرت سهیم شود. این انتخاب، ساده و درعین حال ویرانگر بود: ترجیح استبداد سکولار بر حاکمیت هویت طلبات، این منطق نه یک اشتباه مقطعی، که خط ثابت جریان مؤمن به غرب در همه برهه های تاریخ معاصر شد.
این خط ثابت در نهضت ملی شدن نفت، به یکی از تلخترین لحظه های خود رسید. مصدق به قدرت نرسید.