در
تاریخ انقلاب
ایران، حوادثی رخ میدهد که در آن افراد بهطور غیرمنتظرهای درگیر ماجرای قتل میشوند. اکبر بیسوده یکی از این افراد بود؛ مردی که میخواست با پذیرش مسئولیت برای قتل شهید مطهری، بار زندگی را از دوش خود بردارد.
او به روایت کسانی که او را میشناختند، آدمی کاملاً آپولیتیک بود؛ کاری به جریانات
سیاسی آن روزهای پرتلاطم نداشت، نه طرفدار کسی بود و نه دشمن کسی. آنچه او را آزار میداد چیز دیگری بود؛ دلش میخواست بمیرد. نه از سر اعتراض، نه از سر ایدئولوژی؛ یک تمنای خام و ساده برای پایان دادن به زندگی، بیآنکه شهامت خودکشی مستقیم را داشته باشد.
خبر ترور شهید مطهری که در شهر پیچید، اکبر بیسوده راهی کلانتری شد و خودش را بهعنوان قاتل معرفی کرد. در فضایی که همه در جستوجوی سرنخی از قاتل واقعی بودند و اعصاب همه به هم ریخته بود، اعتراف داوطلبانهی یک نفر به قتل یکی از مهمترین چهرههای انقلاب، چیزی نبود که بشود ساده از کنارش گذشت. پاسبانها دستگیرش کردند. دو ماه تمام در بازداشت ماند و بازجویی شد، تا اینکه بالاخره روشن شد این مرد هیچ ربطی به گروه فرقان و به آن شب و آن کوچه ندارد؛ او فقط میخواسته با بهگردنگرفتن این جنایت، بار زندگی را از دوش خودش بردارد. دستگاه قضایی وقت که بعد از بازجوییهای مکرر به این نتیجه رسید، اکبرخان را با یک پسگردنی از بازداشتگاه بیرون انداخت.
چندی بعد، روزنامهی کیهان سراغش رفت و با او مصاحبه کرد. حرف اکبر بیسوده در آن مصاحبه ساده و صریح بود: او عاشق مرگِ خودخواسته بوده، و برای همین خودش را بهجای قاتل شهید مطهری جا زده بو